X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

در هم بر هم های این چند روز

دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391 12:50 نویسنده: لبخند:-) چاپ
عمه جان حدود ده روز بود خونه مون بود! قراره خونه بخره و تا زمانی که موفق بشه خونه ای که مورد نظرشه رو بخره یا خونه ما سکونت داره یا عموم. همین نیم ساعت پیش هم دوباره رفت خونه عمو اینا.
پریشب هم مادری اومد شهرمون. واسه خاطر یه کاری اومده بود. بعد اونم امروز داره برمیگرده. یه هویی خونه خالی از مهمون می شه سخت می شه. تا میایی به وجودشون عادت کنی می خوان برن
...
دیروز صبح بابا موقعی که می رفت سر کار پشت چراغ قرمز که ایستاده بود یه پژو با سرعت می کوبونه پشت ماشین و صندوق عقب رو داغون می کنه. اعصابش خورده بابا چون رو ماشین حسابی حساسه! و از اینکه ماشینش تصادفی باشه دلش چرکین می شه. پسره گویا سرش اونطرف بوده و نمی بینه که ماشینا پشت چراغ قرمز ایستادن واسه همین تا به خودش میاد زده بوده به ماشینمون! حالا این ماشینه رو پارسال تحویل گرفتیم از ایران خودرو! خلاصه که نو بود! یه دویست و شش صندوق دار!ما از اینکه بابا خودش سالم بود خدا رو شکر می کردیم و خسارت ماشین برامون مهم نبود فقط بابام خودش به خاطر خسارتی که دیده بود ناراحت بود! آخه جوونای حالا هم معلوم نیست تو چه فکری هستن بگو بنده خدا تو که رانندگی می کنی چرا سرت سمت دیگه بوده؟ اگه جای ماشین بابای من دو تا آدم بودن که تا حالا اونا مرده بودن با این سرعتی که داشتی! فاتحه خودت هم خونده بود!
...
پنج شنبه شب گذشته من و دایان رفته بودیم بیرون بچرخیم سر از یکی از پارک های شهرمون در آوردیم. دقیقا همون اوایل ورودمون دو تا از همکاراش و دیدیم که من نشناختم! بنده خداها خودشون سلام دادن و منم با سردرگمی جواب دادم. تازه وقتی خانوم یکیشون و که قبلا دیده بودمش دیدم دوزاریم افتاد که بعله همکارای دایان بودن که سلام دادن بهم! منم حسابی خجالت کشیدم چرا گرم باهاشون سلام و احوال پرسی نکردم! بعد از خداحافظی باز چند قدم دیگه که رفتیم دو تا دیگه از همکاراش و دیدیم که باز من نشناختم! اونا گویا مجردی اومده بودن و منم که دیگه عمرا اگر سرم و بلند می کردم! خلاصه دایان خداحافظی کرد و رفتیم. گفتم کی بودن؟ گفت فلانی و فلانی بازم فهمیدم اینا همکاراش بودن و من سرم مثل چیز پایین بوده! به گفته دایان اونا هم زیادی در تلاش بودن که کمال ادب و به جا بیارن و سلام کنن ولی چون من حواسم اونطرف بوده اونا هم منصرف می شن خلاصه که اینم از شانس ما! چهارتا تو یه زمان واقعا نوبره
...
پ.ن: اینم از اتفاقات چند روز اخیر. اگه نمی گفتم دق می کردم


***خط آخر***
اگر هم به بهشت امید (و باور) نمى داشتیم و از دوزخ نمى هراسیدیم و پاداش و کیفرى در میان نمى بود باز شایسته بود که در طلب مکارم اخلاق برآییم، زیرا که راه موفقیت و پیروزى در تحصیل مکارم اخلاق است. حضرت علی(ع)