X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

این روزای من

چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 20:51 نویسنده: لبخند:-) چاپ

امشب آخرین شب ماموریت منه و فردا ظهر مادر و پدر دایان میان خب البته اینم تجربه ای بود واسه خودش دیگه

...

دو سه روزه سرماخوردگی نیمه شدید داشتم که با قرص و کپسول خود درمانی کردم تا پام تو این هوای سرد به دکتر بی رحم که مطمئنا واسم آمپول می نوشت نرسه. دیگه ما اینیم خلاصهالان هم بهترم خدا رو شکر. تو رو خدا خودتونو هم ناراحت نکنید بابت من. راضی به زحمت نیستم واسم سوپ و آش بار بذارید و کمپوت و آبمیوه بیارید

...

جمعه شب با اجازه تون داشتم شام می خوردم که یه گاز گنده از داخل دهنم گرفتم که بیا و ببین. همین هم علت شد تا این زخم بلا گرفته بشه آفت و من دارم الان با یه آفت گنده که تو دهنمه دست و پنجه نرم می کنم. اینقدر این داره می سوزه که حد نداره. امروز هم رو آفتم چند بار نمک پاشیدم که همون اول یه درد خانمان سوز تموم وجودمو در هم نوردید ولی خب تحمل کردم و تا چند ساعتی دردش ساکت بود خدا رو شکر...

...

مدتیه تو سرم افتاده بافتنی یاد بگیرم تا کلی چیزای بافتنی خوشکل واسه خودم ببافم خصوصا از این مانتو و تونیک های بافت که عاشقشونم. یه تونیک بافت خیلی ناز دارم که چسبونه و خیلی خوشکل تو تن می ایسته دلم می خواد واسه خودم یه رنگ دیگه از اون  ببافم. حالا تا ببینم چی پیش میاد البته از امسال که خارجه و من باید یاد بگیرم و ببافم واسه سال بعد تنم کنم. البته اگر این تنبلی خان وجودم یه خورده به فکر بیافته


***خط آخر***

خداوند برای ما نیکی و شادی را پسندیده است این ماییم که از میان هزاران شادی به دنبال حاشیه غمگین شادی ها می رویم. فرانک