X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

از سردرد تا فکر مرگ

جمعه 29 دی‌ماه سال 1391 21:19 نویسنده: لبخند:-) چاپ

دیشب از سر شب یه سردرد بدی گرفته بودم که بیا و ببین. وقتی خونه دایان اینا رفتم واسه دیدن مادرشوهر و پدرشوهرم خیلی بیشتر اذیت شدم. این ناراحتی تا آخر شب ادامه داشت و من دو بار رفتم تو اتاق دایان دراز کشیدم بلکه حالم بهتر بشه آخر سر هم آخر شب نزدیک اومدنم به خونه دایان و مجبور کردم واسم مسکن بیاره چون دیگه سرم داشت به مرز انفجار می رسید. من تقریبا به غیر از دو سه باری که قبلا سر درد گرفته بودم که اونم زیاد نبود  یاد ندارم که اینجوری سرم درد بگیره...

القصه هدفم از گفتن اینا این بود که من دیشب اشهدم و خوندم وقتی اومدم خونه سریع رفتم تو تختم تا بخوابم تو اون سه ربعی که داشتم با دردم سر و کله می زدم هزار جور فکر و خیال اومد به ذهنم. که نکنه من یه مرضی داشته باشم. البته خیلی هم ناراحت نبودم و به خودم می گفتم مگه خیلی ها اینجوری مریض نمی شن و در یه فرصت خیلی کم اون مریضی بد باعث فوتشون نمی شه؟ مریضی که با یه چیز به ظاهر ساده مثل سر درد و دل درد و... شروع می شه و وقتی بررسی می شه می بینن یه مریضی بد و صعب العلاجه...

و واقعا دیشب که به مرگم فکر می کردم می دیدم برام اونقدرا هم سخت نیست که همه زندگیم و بذارم و برم به طرف خدا و می خوام این و بگم دقیقا همون لحظه ارزش همه مادیات در نظرم شده بود صفر البته به غیر خانواده م که برام ارزش دارن و البته اون ارزش و هم نه یه چیزی که در طول روز براشون قائل می شم بلکه طوری برام ارزش گرفته بودن که من و بیشتر به طرف خدا می کشوند یه ارزش فرای ارزشی که الان براشون قائلم...

راستش من فکر می کنم همه ما ارزشی که برای اطرافیانمون قائلیم یه جوریه که توش خودخواهی دخیله...یعنی ما اونا رو دوست داریم به خاطر خودمون. یعنی که اونا باشن تا ما راضی باشیم اونا سلامت باشن تا خیال ما راحت باشه اونا خوشبخت باشن تا ما شاد باشیم اونا به موفقیت برسن تا ما بتونیم سرمونو بالا بگیریم ولی اون لحظه این چیزا برای من ارزش نداشت و ارزششون برام یه جور دیگه بود که شاید نتونم به زبان بگم...

و خلاصه کلام اینکه من کلا مرگ و چیز بدی نمی بینم و اونو جزءی از زندگی می دونم و همینجوری هم هست چون مرگ یه چیز انکار نا پذیره که اگر همیشه جلوی رومون باشه باعث می شه روی کارامون با دقت بیشتری نظارت کنیم تا خدایی ناکرده خطایی ازمون سر نزده چه در رابطه با خودمون و چه در رابطه با دیگران...

خلاصه که دیشب تو افکارم دور از جون همه تون حتی خودم و قبر هم کردم و تا مراسم ختمم و هم دیدم

***خط آخر***

همنشین بی خرد مباش که او کار (نابخردانه) خود را برای تو آراید و دوست دارد تو را چون خود نماید. امام علی(ع)