X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

یه قرار ده ساله

پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391 22:00 نویسنده: لبخند:-) نظرات: 29 نظر چاپ

پلی بک به گذشته:

ده سال پیش (دقیق نمی دونم چه روزیش بود)...

شش تا دوست بودیم که ته کلاس سوم ب جامون بود. خلاصه ساعت های آزادمون می رفتیم بیرون و باز هم دور هم بودیم و گل می گفتیم و گل می شنویدیم. خلاصه دورانی داشتیم برای خودمون. البته یه کار روتین هم انجام می دادیم و اونم خوردن یه آبمیوه 100 تومنی با طعم پرتقالی با یه ویفر کاکائویی مینوی 50 تومنی بود. خلاصه که توی هوای سرد زمستون تا مدتها کارمون واسه ساعت تفریح اول این بود. دستامونم به خاطر سرمای زمستون و یخی آبمیوه حسابی یخ می بست...دقیق نمی دونم کدوم یکی از بچه ها یه شاهکاری به ذهنش رسید که بیاییم مثل این فیلم عهدِ بوقِ ضیافت یه قرار بذاریم واسه ده سال بعد تا ببینیم هر کدوم از ما تو ده سال بعد کجای این دنیا رو فتح کردیم و چه کاره شدیم و خلاصه چه کارا می کنیم...مورد قبول جمع قرار گرفت و قرارمون و گذاشتیم واسه یه روز مشخص تا هیچ وقت این قرارو فراموش نکنیم...اول گفتیم 22 بهمن 91 ولی چون تعطیل بود موافقت نشد و قرار و گذاشتیم واسه 19 بهمن ماه ساعت 4 و نیم بعد از ظهر تو یه جا از شهر...تا کلی وقت هم این قرار و به دوستان گوشزد می کردیم تا یامون نره...

امروز همون روزِ قرار بود و من و یکی از دوستام که ازدواج کرده و بچه هم داره و یکی دیگه از دوستای صمیمیم(اسمش پگاه است) بودیم. فقط ما سه نفر...

سه نفر دیگه هم یکیش پریشب جشن عقد و ازدواجش بود که امروز قرار بود برن مسافرت و یکی دیگمون هم ازدواج کرده و البته عروسی دعوت بود و نتونست بیاد و یکی دیگه هم که تقریبا همدیگه و نمیدیدم و از همون اوایلی که دبیرستان تموم شد و همه دنبال درس و دانشگاه رفتن ازش بی خبر شدیم کار واجب براش پیش اومد و نتونست بیاد...

خلاصه که این دیدار به جذابیت ضیافت نشد چون ما 5 نفر به نا به دلایلی تو این مدت از هم خبر داشتیم...من و پگاه هم از همدیگه همیشه خبر داریم و زیاد هم و می بینیم...

تو این دیدار چیز تازه ای کشف نشد و چون ما سه نفر تو عروسی دوشب پیش دوستمون همدیگه رو دیدیم(البته + عروس خانوم که دیگه تو قرار امروز نتونست بیاد)

اینم از یه قرار ده ساله...دوست داشتم بنویسمش...

هنوز هم باورم نمی شه 10 سال گذشته باشه

پ.ن: دوست جونی های گلم ببخشید خلاصه...حتما میام دیدنتون

***خط آخر***

کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد. گوستاو لوبون