X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

حکمت خدا:)

سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 00:00 نویسنده: لبخند:-) نظرات: 29 نظر چاپ

حکمت خدا رو ببین! شنبه نه با دایان تونستم برم کلاس خیاطی نه با داداشیم و نه با تاکسی. آخه دایان گوشیش خاموش بود و نتونستم بهش زنگ بزنم که وقتی می ره سر کار سر راه منم برسونه. داداشمم خواب بود و وقتی هم بخوابه دیگه اگر بیدارش کنم حسابی اوقات تلخی می کنه دیگه رسوندنم پیشکِشِش باشه! منم رفتم لب خیابون تا با تاکسی برم که هر چی ایستادم دیدم نه از تاکسی خبریه نه اینکه کسی محض رضای خدا وایسه من و برسونه!! خلاصه دست از پا درازتر برگشتم خونه! تو راه برگشت اس زدم به پگاه که من نمی تونم بیام کلاس. تقریبا یه نیم ساعتی بود اومده بودم خونه. وقتی اومدم تو اتاق دیدم پگاه اس زده که خوب شد نیومدی خانم مربی رفته مسافرت و نیومده!!

اینم از کار خدا قربونش برم

پ.ن1: این روزا بازم مشغول خرید برای خونمون هستیم...

پ.ن2: این روزا حال و هوای بهار و پایان سال و انتظار برای شروع سال جدید داره رخ نمایی می کنه. مگه نه؟

***خط آخر***

هر که خدا را، آنگونه که سزاوار اوست، بندگى کند، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا مى کند. پیامبر اکرم(ص)