لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

یک لبخندِ کوچک:)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سکوت

امشب که بهت گفتم خیلی دلم گرفته

چه قدر نگرانم شدی و مرتب ازم سوال می کردی! چیزی شده؟ من ناراحتت کردم؟

چه قدر اون لحظه حس کردم برات عزیزم و از این بابت خوشحال هستم

ولی جواب سوالاتت و ندادم و صدا تو گلوم خفه شد!

نمی تونستم با حرفام چیزی رو بهت یادآوری کنم که همون لحظه انگار بدترین اتفاق زندگیمون داره می افته...

من بازم ساکت شدم!

یعنی الان خدا رو شکر می کنم که لااقل چیزی نگفتم که شب با ناراحتی سرش و رو بالش بذاره...

می دونم خودشم غصه می خوره ولی به روم نمیاره که منم ناراحت شم...

...

امشب تولد دایانه ولی من هنوزم فرصت نکردم کادو بخرم. هر چی به مخم فشار میارم چیزی به ذهنم نمی رسه. حالا من باید امروز عصری هر طور شده برم یکی از مراکز خرید شهر واسش یه چیزی بخرم! شاید یه عروسک پشمالوی خوشکل خریدم براش تا وقتی بغلش می کنه یاد من بیافته 


***خط آخر***

چه بد است آن بنده خدا که دورو و دو زبان است. در حضور برادرش او را می ستاید و در غیاب او بدگوئیش می کند. اگر عطایی به برادرش رسد حسد برد، و اگر گرفتار گردد او را وانهد . امام حسن عسگری (ع)

آه من!!

وقتی دلت می خواد یه عالمه حرف بزنی!حالا نه از اتفاقاتی که افتاده

فقط و فقط از حس و حالی که این روزا دچارشی...

از حال و هوای آخر تابستون و شروع فصلی که همیشه عاشقش بودی

از خنکی هوا و کوتاه شدن روزا و دراز شدن شبها...

از هزارتا احساس گمشده ای که توش گرفتار شدی 

یه چیزی مثل بیم و امید...

اما...

واژه ها رو گم کردی و شاید هم نه

به اجبار از ذهنت فراریشون دادی

آخرش هم کاری از پیش نمی بری و

این...

تبدیل می شه به یک آه...

کمترین کاری که می شه انجام داد و شاید و فقط شاید افاقه کرد

که شاید ذره ای و فقط ذره ای التهاب درونت و کاهش بده...

...

چه می شه کرد من که سعی خودم و می کنم به کمترین قانع باشم...

یعنی من می تونم؟

...

پ.ن: این نوشته(تقریبا)می شه گفت فقط یه احساس زودگذره. خواهش می کنم نگران نشید:-)


***خط آخر***

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند. مارکز