X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

سکوت

دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391 04:06 نویسنده: لبخند:-) چاپ

امشب که بهت گفتم خیلی دلم گرفته

چه قدر نگرانم شدی و مرتب ازم سوال می کردی! چیزی شده؟ من ناراحتت کردم؟

چه قدر اون لحظه حس کردم برات عزیزم و از این بابت خوشحال هستم

ولی جواب سوالاتت و ندادم و صدا تو گلوم خفه شد!

نمی تونستم با حرفام چیزی رو بهت یادآوری کنم که همون لحظه انگار بدترین اتفاق زندگیمون داره می افته...

من بازم ساکت شدم!

یعنی الان خدا رو شکر می کنم که لااقل چیزی نگفتم که شب با ناراحتی سرش و رو بالش بذاره...

می دونم خودشم غصه می خوره ولی به روم نمیاره که منم ناراحت شم...

...

امشب تولد دایانه ولی من هنوزم فرصت نکردم کادو بخرم. هر چی به مخم فشار میارم چیزی به ذهنم نمی رسه. حالا من باید امروز عصری هر طور شده برم یکی از مراکز خرید شهر واسش یه چیزی بخرم! شاید یه عروسک پشمالوی خوشکل خریدم براش تا وقتی بغلش می کنه یاد من بیافته 


***خط آخر***

چه بد است آن بنده خدا که دورو و دو زبان است. در حضور برادرش او را می ستاید و در غیاب او بدگوئیش می کند. اگر عطایی به برادرش رسد حسد برد، و اگر گرفتار گردد او را وانهد . امام حسن عسگری (ع)