X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

اعتراف بازی

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 16:57 نویسنده: لبخند:-) چاپ

اعتراف می کنم زندگیمو دوست دارم چون خدا بهم هدیه کرده

اعتراف می کنم یه بار که 6 سالم بود یه تلویزیون سونی که بابا اینا اون و با وام خریده بودن و هنوز هم داشتن قسطش و می دادن شکوندم منم از ترسم فرار کردم خونه دختر همسایمون که هم سن خودم بود(البته اینم بگم من بچه شیطونی نبودم من فقط رفته بودم بالای میز تی وی تا پریز و بزنم برق تا برنامه کودک تماشا کنم) فکر کنم دایان هم از این شاهکارا تو بچگیش داشته

اعتراف می کنم دوزاریم یه مواقعی خیلی کج می شه

اعتراف می کنم یه بار ریاضی اول دبیرستانم و افتادم.

اعتراف می کنم که من الان روزه هستم و واسه تمام روزه های قضام هم ماتم گرفتم که چه جوری بگیرمشون.

اعتراف می کنم که وبلاگم و دوستای وبلاگیم جزئی از زندگیم شدن و باید مرتب ازشون خبر داشته باشم که اگر نه حسابی نگرانشون می شم.

اعتراف میکنم از اینکه فاصله سنی من و دایان زیاد نیست راضی نیستم اما با این وجود من خودم و خوشبخت می دونم

اعتراف میکنم تو کارای خونه مثل آشپزی و نظافت و اینا خیلی تنبلم

اعتراف می کنم من چادرم را بسیار دوست می دارم.

اعتراف می کنم من هیچ وقت میل و رغبت نداشتم در فیضضضض بوووووووووووق عضو شم ولی کم کم دلم می خواد که منم فیض ببرم باشد که رستگار شویم.

اعتراف می کنم یکی از خنده دار ترین صحنه هایی که دیدم این بود که دیدم داداشم تو خواب داره بشکن می زنه و یه چیزایی شبیه به آهنگ هم داره زمزمه می کنه دیگه من مرده بودم از خنده

اعتراف می کنم اعتراف کردن خیلی سخته پس منم از گفتن خیلی چیزا صرف نظر می کنم


***خط آخر***

اندیشه کوچک توان رسیدن به آرزوی بزرگ را ندارد. حکیم ارد بزرگ