X
تبلیغات
رایتل

لــبــخــنــد بــانــو

نوشته های گاه و بی گاهم

سفرنومه من و دایان به شهر راز!!

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 13:28 نویسنده: لبخند:-) نظرات: 22 نظر چاپ

دوستای عزیز انگار بیماری مسریِ کامنت خوری به جون بلاگ اسکایی هم افتاده!! برای شما پیش نیومده؟ بهار و صدف کامنتاشون نبود!

خلاصه اگر دیدید وضع اینجوریه بدونید بلاگ اسکایی گرسنه بوده کامنتا رو خورده!!مقصر من نیستم به خدا

اصلا بلاگ اسکای مدتیه قاطیه!! دیر لینکای مربوطه شو برام باز می کنه!!یعنی به معنای واقعی کلمه من و می چزونه! واسه شما هم اینجوریه یا من تنها به این بلا گرفتارم؟

...

خب بریم سراغ سفرنامه نویسیمون!!

البته ببخشید اینقدر زیاده! من دوست ندارم هیچ وقت اینقدر زیاد بنویسم ولی گفتم چون سفرنامه بود خواستم تک تک لحظه هاش و بنویسم تا یادم نره...منم تو ادامه مطلب می ذارم تا هر کسی نتونست بخونه اذیت نشه!

دوشنبه شب که تا رسیدیم رفتیم خونه برادر دایان و کلی هم خجالت می کشیدم! آخه جاری درس داشت و حسابی دور کارای پایان نامه دکتراش بود واسه همین من کلی شرمندشون شدم. ولی خب خدا رو شکر اونم انگار از اینکه همه ش درس و درس و درس باشه خسته شده بود و فرداش باهامون اومد خرید و کلی من و خوشحال کرد. رفتیم کلی خیابون قاآنی کهنه و نو رو گشتیم(دوستای شیرازی می دونن کجاست و چه چیزایی توش موجوده!)یه کمی خرید کردیم واسه تجهیز خونمون. بعد هم برگشتیم خونه.نمازمون و خوندیم و جاری تندی یه برنج بار گذاشت و کباب هم از قبل داشت زد تنگش و خوردیم و ظرفارو شستیم و رفتیم خوابیدیم! شب هم دیگه جایی نرفتیم. آخه دایان یه خورده به خاطر سرماخوردگی که داشت تا دیر خوابید. بعد هم که بلند شدیم جاری با برادر دایان رفتن سراغ خریدامون و کلی زیر و روش کردن تا خدایی ناکرده مشکلی نداشته باشه. جاری بیشتر از من نگران بود که نکنه مشکلی داشته باشه که اگر بردیم شهرمون دیگه برگشت دادنش سخته آخه این جاری من بس که دختر گل و ماهیه. خیلی هم دلسوز و مهربونه...آقا صبحش که اون سمت های قاآنی اینا بودیم یه ترشی فروشی سر راهمون بود منم که بدجور ترشی خور دیگه بدون اینکه به دایان بگم خودش رفت سمت ترشی هاش! که من گفتم این ترشی ها رو نمی خوام(منظوم اون ترشی رنگی های آلو جنگلی و اینا بود!) از این ترشی لیته ها  می خوام!! خلاصه تا موقعی که فروشنده ترشی رو برامون آماده کنه هزارتا سوال از دایان پرسید...چند سالته و کجا کار می کنی و برای چی الان مرخصی هستیو...من و جاری هم حسابی حرص می خوردیم که یعنی چی؟ مگه مفتشه؟ بابا نیم کیلو ترشی خواستیما...دیگه این سوالا یعنی چی؟...کلی هم بعدش خندیدیم که چه آدمایی پیدا می شن خدا وکیلی!!

خلاصه فردا صبحش هم رفتیم سمت داریوش و نمازی واسه قیمت کردن یه سری از وسایل برقی و احتمالا خریدنشون...چند جا ال ای دی قیمت کردیم و بعد هم من یه همزن کاسه دار گرفتم و جارو برقی و یه تستر...دوستان کسی از مارک myson اطلاعی داره که خوبه یا بد؟ آخه تستر و همزنم همین مارکه...واسه تستر چند جا رفتیم سوال کردیم و چند نوع مارک و دیدیم و قیمت گرفتیم بعد دیگه این و خریدم. چون کارایی هاشو پسند کردم...

اون روز تا ساعت 3 بعد از ظهر گرفتار خرید همین چند تیکه بودیم و وقتی برگشتیم خونه نماز خوندیم و جاری تندی ته چین مرغ درست کرد و خوردیم. یه کمی هم خوابیدیم و شب هم دایان و مجبور کردم بریم بیرون بگردیم. رفتیم سمت ملاصدرا...آب اناری داره اون قسمت که گاهی وقتا که میاییم شیراز با دایان سری هم به اونجا می زنیم و آب انار می خوریم...دایان آب انار با بستنی سفارش داد و من آب انار ملس...خلاصه آب انار و نوش جان کردیم و رفتیم سمت چارراه ملاصدرا! یه چندتا چیز میز قیمت کردیم که همه برق از سرمون پروند و بی خیال خریدش شدیم کلا اون سمت قیمت هاش بالاست و به جیب ما فقیر بی چاره ها نمی خوره!!

بعد هم رفتیم سر خیابون بعثت یه ذرت مکزیکی زدیم بر بدن و از اونجا تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه! دیگه چون ناهار دیر خوردیم و ذرت و اب انار هم خوردیم میل به شام نداشتیم و جاری که شام برای خودشون آماده کرده بود به ما هم تعارف کرد بخوریم که تشکر کردیم. بعد هم رفتیم خوابیدیم...

فردا صبحش هم موقع نماز هوا بارونی بود و خواب می چسبید و بعد از نماز خوابیدیم تا ساعت نزدیک به 10 بعد هم رفتیم جایی که تا ساعت 3 بعد از ظهر گرفتار شدیم. بعد اون دستگاهه که یادتونه(مشکل بزرگ من بودا!) اونو تحویل گرفتم و بسی مشعوف برگشتیم خونه!! بعد از ناهار که جاری زحمت کشیده بود ماکارانی درست کرده بود هم یه خورده خوابیدیم و از قبل قرار بود بریم شیرین فروشی نزدیک خونه برادر دایان شیرینی بخریم واسه خونمون...خلاصه خرید کردیم و برگشتیم...چون قرار بود شب برگردیم شهرمون ولی نشد که بشه...منم دایان و مجبور کردم بریم سمت وصال تا یه خورده مبلمان و سرویس خواب و این چیزا رو ببییم و قیمت کنیم جاری و برادر دایان هم اومدن همرامون و چون با ماشین بودیم این دفعه راحت رفتیم و اومدیم...قیمت اونجا بد نبود و می شه گفت مناسبه...یه چند تا چیز پسند کردیم اما چون الان موقع خریدش نبود نخریدیم و گذاشتیم سر موقع خودش! دیگه اینکه شب هم زنگ زدیم ترمینال و بلیط رزرو کردیم واسه فردا صبح...خلاصه فردا صبحش هم که جمعه بود عازم شدیم به سرزمین و دیار آبا و اجدادیمون! الحق که هیچ کجا شهر خود آدم نمی شه!!